تبليغاتX
شهر قصه
شهر قصه

مرگ گوید:هوم،چه بیهوده!زندگی می گوید:اما باز باید زیست...

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

قصه آخر:آزادی؟

چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386-21:20 -بوی خوش شراب

تا همین چند وقت پیش به شدت احساس آزادی می کردم.مطمئن بودم کسی حق نداره برای زندگی من تصمیم بگیره!ولی حالا دچار تضاد فکری یا یه چیزی تو همین مایه ها!! شدم.احساس می کنم برای این زندگی لعنتی همه تصمیم می گیرن جز خودم.تو شهر حکومت نظامی برقرار شده.همه جا جاسوس هست.همه دوست دارن تو کار آدم فضولی کنن.لعنت به این همه ....دیگه نمی خوام اینجا بنویسم خیلی دوستش دارم ولی دیگه تحملشوندارم.اتفاقا پنجاه عدد رندی هم هست!پنجاه تا قصه!حرف،دل تنگی...دیگه حسش نیست!

لینک ثابت |

قصه چهل و نه:عمر ویران

چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386-21:58 -بوی خوش شراب

دیوار،
سقف،
دیوار...!
ای در حصار حیرت،زندانی،
ای در غبار غربت،قربانی،
ای یادگار حسرت و حیرانی!
برخیز!
ای چشم خسته دوخته بر دیوار،
بیمار،
بیزار،
تو رنگ آسمان را از یاد برده ای!
از من اگر بپرسی،
دیریست مرده ای!
برخیز!
خود را نگاه کن به چه مانی،
غمگین،در این حصار،
به تصویر!
ای آتش فسرده،ندانی،
با روح کودکانه شدی پیر!
یک عمر،میز و دفتر و دیوار،
جان تو را سپرد به دیوان،
پای تو را فشرد به زنجیر!
بر خیز!
بیرون از این حصار غم آلود،
جاری ست زندگانی،جاری ست.
دردا که شوق با تو غریبه ست.
دردا که شور از تو فراری ست.
برخیز!
در مرهم نسیم بیاویز!
هرچند زخم های تو کاری ست.
آه این شیارها که به پیشانی ست،
خط شکست هاست،
در برج روح تو،
کز پای بست رو به ویرانی ست!
خط شکست ها؟!
-نه!
که هر سطرش،
طومار قصه های پریشانی ست.
ای چشم خسته دوخته بر دیوار!
برخیز و بر جمال طبیعت،
چشمی میان پنجره وا کن!
همچون کبوتران سبک بال،
خود را به هر کرانه رها کن:
از این سیاه قلعه برون آی!
در آن شراب خانه شنا کن!
با یادهای کودکی خویش،
مهتاب را به شاخه بپیوند!
خورشید را به کوچه صدا کن!
برخیز!
ای چشم خسته دوخته بر دیوار،
بیمار
بیزار!
بیرون از این حصار غم آلود،
تا یک نفس برای تو باقیست:
جای به دل گریستنت هست،
وقت دوباره زیستنت نیست،
برخیز!
********
دختر تولدت مبارک!!!!

از طرف تو!!!!!!!!!!!!




لینک ثابت |

قصه چهل و هشت:آخرین جرعه این جام تهی

دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385-21:8 -بوی خوش شراب

زندگی مان هیچ وقت پایدارتر از موجی نیست که از پهنه ی دریا برمی خیزد.مبارزات و پیروزی مان هرچه باشد،هر گونه که آن را از سر گذرانده باشیم، مثل قطره ی مرکب بر روی کاغذ میدود و راه خودش را می یابد.

"خاطرات یک گیشا"

*******************
کتاب قشنگیه.مخصوصا برای قبل از عید.اینم از 85 .همتون سال خوبی داشته باشین و کلا کلی سال خوبی داشته باشین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

لینک ثابت |

قصه چهل و هفت:بعد از مدت ها من داغون

پنجشنبه هفدهم اسفند 1385-19:28 -بوی خوش شراب

دیروز عروسکهایم را، یادداشت هایم را، خاک کردم
دیروز دست هایم را خاک کردم با یک سبد کهنه گی
دیروز دوستانم را دفن کردم وقتی هنوز زنده بودند
امروز......
امروز خاک سبز شده است، سبز از درخت هایی با شکوفه های عروسکی
و چمن هایی که با جز جز وجودشان
سرودهای آزادیم را فریاد می زنند
امروز دست هایم جوانه زده اند
سرشار از طراوت
امروز آدم های دنیای دفن شده، زنده تر از همیشه، با چشم های تیله ایشان
به من زل زده اند

و مرگ.....
آرام و با حیا
گونه ام را با بوسه ای گرم میکند.

*********
مامان می گه دپرس شدم.خودمم نمی دونم این روزا دنیا یه جوریه.یه جور خسته....

لینک ثابت |

قصه چهل و شش:من بی حوصله

دوشنبه نهم بهمن 1385-18:1 -بوی خوش شراب

این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی ست

که هم چنان که تو را می بوسند

در ذهن خود

طناب دار تو را می بافند...

****************

بعد از امتحانات ترم اول حس کانکت شدن ندارم.خسته م.خیلی چیز دارم که باید اینجا بنویسیم.ولی حسش نیست.فعلا(( مشترک مورد نظر داغون می باشد))

لینک ثابت |

قصه چهل و پنج:یوونتوس عزادار

یکشنبه بیست و ششم آذر 1385-14:24 -بوی خوش شراب

دیروز تا مرز سکته رفتم وقتس این خبر دردناک رو شنیدم که ۲ از بازیکنان جوانان یووه ....به همه دوستای خوب یوونتوسیم تسلیت می گم.مطلب تکمیلی رو می تونید در سایت هواداران باشگاه یوونتوس در ایران بخونید.امسال تا جا داشت اتفاقات دردناک برای یووه افتاد.چه فصل غم انگیزی...

لینک ثابت |

چهل و چهار:چقدر عقبیم

پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385-19:31 -بوی خوش شراب

داشتم مقالات هوپا رو می خوندم.فهمیدم که ما چقدر از علم عقبیم و فقط بلدیم به دانش مندای ۱۰۰ سال پیشمون بنازیم.دلم برای معلم فیزیک بیچاره مون می سوزه.فکر می کنه زیادی حالیشه.ولی در اصل چیزی نمی دونه.فقط دوست داره امتحانایی بگیره که ما رو ضایع کنه.تقصیره خودشم نیست.این طوری بهش دیکته شده.من موندم.آموزش و پرورش ما واقعا چه هدفی داره ؟

لینک ثابت |

چهل و سه:یک روز عادی

یکشنبه نوزدهم آذر 1385-15:6 -بوی خوش شراب

ساعت ۶:۳۰ ساعت زنگ می زند.با یک حرکت سریع پتو را پرت می کنم و تا دستشویی می دوم.ساعت ۶:۴۵ لباسهایم را می پوشم. ساعت ۷ تلویزیون را روشن می کنم.شبکه ۵.اخبار ورزشی.دو لقمه نان و پنیر می خورم با یک قلپ چای.ساعت ۷:۰۵ عینکم را میزنم.کاپشن می پوشم و ساعت ۷:۱۱ از خانه می زنم بیرون.ساعت ۷:۱۵ به ایستگاه می رسم و همیشه دنبال آن مینی بوس سفید لعنتی که حالا به سیاهی می زند می دوم.ساعت ۷:۲۰ جلوی مدرسه هستم و تا ساعت ۷:۴۰مجبورم یک سری چرت و پرت را تحمل کنم:((شما فرزانه هستید.نباید تو خیابون بلند بخندید)).ساعت ۷:۴۰ معلم با افکار پلمپ شده و خشک وارد کلاس می شود.می پرسد و قبول ندارد که هفت پدربزرگ فلانی بوده.درد معلم ها جداست.اصلا معلم ها بیدردند.همیشه مشکل از ماست.تا ساعت ۹:۱۰ هزار بار والعصر می خوانم که این مرفه بی درد به من گیر ندهد.۹:۱۰ احساس آرامش می کنم و ۱۰دقیقه وقت دارم تا به همه ثابت کنم فرزانه نیستم!!!! بعد تا ساعت ۱۰:۴۵ می خوابم اگر امتحانی نباشد.ساعت ۱۱ احساس می کنم زنجیر بسته اند به پاهایم به دست هایم.معلم یک ساعت و نیم چرند می گوید.فکر کنم معلم ها آدم آهنی باشند. خستگی ناپذیر.خشک.بی درد.بی درد بی درد.ساعت ۱۲:۳۰همه آزادند جز من.نیم ساعت وقت دارم نفس بکشم.بوفه چیزی برای لمباندن ندارد.یخ می زنم و این شوفاژ لعنتی هیچ غلطی نمی کند.کاپشنم را می بخشم تا دیگران یخ نزنند.ساعت یک فقط می خواهم بمیرم تا آخر این شکنجه لعنتی.ساعت ۲:۳۰ با تمام وجود فرار می کنم و نمی خواهم فکر کنم به فرداهای عذاب آور.۲:۴۰ در خانه ام.۳ تاهار می خورم و تا ۴ ول می گردم و بعد باید دوباره بمیرم.۳ ساعت سعی می کنم درس بخوانم.درس های مسخره:تابع مثلثاتی.دینامیک.الکترونگاتیوی.من تبدیل به جسد می شوم تا ساعت ۶:۴۵ که به امید دیدن یووه و بوفون و الکس می چسبم به تلویزیون.ساعت ۷ می چپم گوشه اتاق و خیره می شوم به پوستر هایی که دیوار اتاقم را رنگ زده اند.۴۵ دقیقه خیره میشوم.مثل جنی ها و بعد احساس می کنم تا فردا صبح آزادم.راه می روم.راه می روم.تا ساعت ۹:۳۰ که شام بخورم و دوباره اخبار ورزشی ببینم.ولی هیچ کس را نشان نمی دهند.ساعت ۱۰ سریال می بینم و بعد هم سعی می کنم بخوابم.تا ساعت ۲ فکر می کنم و این مزخرفات را می نویسم.بعد هم می خوابم تا ۶:۳۰ صبح روز بعد...

******************
سوال:در متن فوق چند بار از کلمات:((لعنتی و بعدو ساعت)) استفاده شده؟

لینک ثابت |

قصه چهل و دو:از اول

جمعه هفدهم آذر 1385-18:13 -بوی خوش شراب

هنوز تمام نشده.هنوز قلبم می زند و هنوز خون رگ هایم را داغ می کند.امروز فهمیدم هنوز ادامه دارم هرچند درس باشد.خستگی باشد.یاس باشد.من محکومم به ادامه دادن.تصمیمم عوض شد.نمی خواهم دوران محکومیتم را با رنج تمام کنم.می خواهم خوب ادامه بدهم.من می نویسم.برای همیشه.این هم نوعی از سرنوشت است.من چقدر خوشبختم که قلم سرنوشتم شد.

*************

به خدا گفتم:((تو دوستم نداری می دونم.از من بدت میاد.چقدر من بدبختم)).

دیشب تا صبح بارون می بارید.فکر کنم صبح خدا از خونه بیرون نیومد تا کسی قرمزی چشماشو نبینه.

لینک ثابت |

قصه چهل و یک:این است ایتالیای کبیر

دوشنبه ششم آذر 1385-21:17 -بوی خوش شراب

زنده باد ایتالیا زنده باد فابیو و زنده تر باد!!!!!!!!!!!!! جیجی و تموم بر و بچس ایتالیای کبیر که اگه به من بود به ترتیب اونارو به عنوان بهترین ها انتخاب می کردم.

بالاخره حق به حق دار رسید و توپ طلا هم ایتالیایی شد.هرچند یه نمه با فابیو مشکل پیدا کردم واعتقاد دارم با رفتن به رئال بازیه خودش رو خراب کرده ولی مهم ایتالیایی بودنشه.

 

 

لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به Blogskin میباشد.